محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
21
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
زانكه داند چو صفى نيست يكى در همه عالم * كه بود قابل مهرش به خدائيش بخواند به خدا خاك رهش را به دو گيتى نفروشم * كودكست آنكه دهد گوهر و جوزى بستاند نه چو من يارپرستى كه دهم دست به عهدش * نه چو او دوستنوازى كه ز بندم برهاند كند ار دلبرى از من بود از راه ارادت * ورنه گردش شود ار چرخ ز دامن بفشاند غزلى دوش فرستاد وحيد الحق والدين * منش اين نام نهادم كه بتوحيد بماند بود اين نيز جواب غزل حضرت عبدى * بخت با اوست مساعد كه بيارش بكشاند تو بهر پر كه گشائى دم سيمرغ ببندى * شاهبازى و كه شاهت ز پى صيد پراند هيچكس جان خود از تن نپراند پى صيدى * فلكش زهر اجل گر بپراند بچشاند نفسى گر به خدا از بر من دور نشينى * غم هجران تو اين قالب خاكى بدراند [ دانم كه زلفت از چه خم اندر خم اوفتد ] دانم كه زلفت از چه خم اندر خم اوفتد * تا صيد دل به بند غمت محكم اوفتد جز آن دهان كه در سخن آيد به آشكار * بيرون ز قطره هيچ نديدم يم اوفتد